یکشنبه ۵ ژوئن ۲۰۱۱

آلن رابرت: مرد عنکبوتی

A_Robert

آلن رابرت 49 ساله، صخره نورد فرانسوی، با عنوان مرد عنکبوتی در دنیا معروف گشته است. دلیل شهرت وی در صعود بدون تجهیزات به بیش از 85 آسمان خراش مطرح جهان از جمله برج ایفل، امپریال استیت، برج های دوقلو پتروناس و برج خلیفه می باشد.

آلن، از برج خلیفه به ارتفاع 828 متر در دوبی که در حال حاضر بلندترین آسمان خراش در جهان می باشد ظرف مدت 6 ساعت بالا رفت.

آخرین صعود وی از مرتفع ترین آسمانخراش اروپا در استانبول با نام Sapphire  با 66 طبقه و طول 261 متر بوده است. آلن، از این سازه در طی مدت یک ساعت و چهل و پنج دقیقه بالا رفت.

جمعه ۲۰ مهٔ ۲۰۱۱

مارینا آبراموویچ: مادربزرگ هنر اجرا

Untitled0

مارینا آبراموویچ (Marina Abramovic)، هنرمند 65 ساله صربستانی ساکن نیویورک، از پیشگامان هنر اجرا (Performance Art) محسوب می شود. وی از اوایل دهه 70 میلادی به کار هنر اجرا مشغول است.

اجراهای آبراموویچ دو محور دارد: جسم و درد. شاخص های برجسته در اجراهای وی شامل رابطه‌ی میان هنرمند بعنوان مجری و مخاطب، طاقت بدنی و امکانات مفاهیم ذهنی می باشد.

1. در سال 1974 در اثری با نام «Rhythm 0» که مدتش 6 ساعت بود از تماشاگران خواست با ۷۲ وسیله (پر، رژ لب، رنگ، تیغ، قیچی، اره، شلاق و اسلحه و ...) هر کاری دلشان ‌خواست با بدن او انجام دهند.

2. در سال ۱۹۷۵ آبراموویچ در یک اثر نمایشی، با کارد نقش ستاره‌ای را به عنوان نشانه‌ای از سلطه‌ی کمونیسم بر زادگاهش، یوگوسلاوی سابق روی شکمش حک کرد. در اثر دیگری با نام «Art Must Be Beutiful» با یک شانه‌ی فلزی آن‌قدر موهایش را شانه زد که سرش خون افتاد. در اجرای «آزاد کردن صدا» آنقدر جیغ کشید تا صدایش را از دست داد یا در اجرای «وقفه در فضا» پی درپی به سمت دیوار دوید و به آن برخورد کرد تا آنجا که از حال رفت.

3. زندگی زناشویی ماریا آبراموویچ هم یک اثر هنری و نمایشی بود. او دوازده سال با هنرمندی آلمانی به نام فرنک اووه لایزیپن معروف به اولای زندگی کرد. در یک اجرای مشترک با نام «عاشق ها: قدم زدن روی دیوار چین» (چین، 1988) که 90 روز به طول انجامید، آبراموویچ از انتهای سمت شرقی دیوار چین و اولای از سمت غربی دیوار به قصد ملاقات یکدیگر به سوی مرکز دیوار به راه افتادند و در زمانی که به یکدیگر رسیدند از هم برای همیشه جدا شدند.

4. در سال 2002 «خانه یی با چشم انداز اقیانوس» را اجرا کرد. او در این اجرا دوازده روز را بدون صحبت کردن با کسی یا خوردن چیزی در گالری نیویورک سپری کرد. او سه اتاقک قابل رویت را در فاصله 5/1 متر بالاتر از سطح زمین نصب کرد که تنها به وسیله نردبان قابل دسترسی بودند. نردبان هایی که به جای پله در آنها چاقوی قصابی تعبیه شده بود.

5. آخرین اجرای او با نام "هنرمند حاضر است" (The Artist is Present) آبراموویچ با ردایی بلند بر روی صندلی می نشیند و به فردی یا شرکت کننده ای که داوطلبانه روبروی او می نشیند، نگاه می کند. نگاه هایی که ممکن است هر کدام زمانی جداگانه داشته باشند، یکی یک دقیقه و دیگری یک ساعت.  این اجرا در روزهای عادی هفت ساعت و در روزهای جمعه ده ساعت به طول می انجامیده و آبراموویچ در طول سه ماه اجرای مداوم آن در موزه هنرهای مدرن نیویورک در چشمان هزار و پانصد و شصت و پنج نفر نگاه کرده است و شگفت انگیز اینکه اکثر آنان پس از نگاه کردن به چشمان آبراموویچ گریسته اند!

دوشنبه ۱۸ آوریل ۲۰۱۱

آزمایش زندان استنفورد

stanford-prison-experiment_zimbardo در سال 1971، دکتر فیلیپ زیمباردو روان‌شناس دانشگاه استنفورد و همکارانش تصمیم گرفتند تا با انجام یک آزمایش به مطالعه تاثیر زندانی شدن یا زندانبان شدن بپردازند. زیمباردو که قبلا همکلاسی استنلی میلگرام بود، تصمیم داشت که پژوهش‌های میلگرام را توسعه دهد. او می‌خواست تاثیر متغیرهای موقعیتی (جو محیطی) بر روی رفتار انسان را مورد بررسی بیشتری قرار دهد.
پرسشی که برای پژوهشگران مطرح بود این بود که شرکت‌کنندگان در این آزمایش هنگامی که در محیط شبیه‌سازی شده زندان قرار می‌گیرند واکنش‌شان چه خواهد بود. به عبارت دیگر، آن‌گونه که خود زیمباردو در مصاحبه‌ای توضیح داد: «فرض کنید شرکت‌کنندگان همه از نظر روانی و جسمی سالم هستند و می‌دانند که باید مدتی را در یک محیط شبیه زندان بگذرانند و در این مدت از برخی حقوق مدنی خود محروم خواهند شد. آیا این افراد «خوب» هنگامی که در آن محیط «بد» قرار گیرند همچنان خوب باقی خواهند ماند؟»

در ابتدا دکتر زیمباردو و گروه او از میان 75 دانشجوی داوطلب، 24  نفر را که از نظر روانی سالم تر به نظر می رسیدند، انتخاب کرد و به آنها گفت که به مدت دو هفته و به ازای دریافت روزی 15 دلار، در یک زندان شبیه سازی شده در زیرزمین دانشگاه استنفورد، نقش زندانی یا زندانبان را ایفا کنند.

داوطلبان با انداختن سکه، به دو گروه زندانیان و نگهبانان تقسیم شدند. به زندانبانها گفته شد که مسئول کنترل و اداره زندان هستند. به هر شیوه که می خواهند. جز اینکه حق ندارند از خشونت جسمانی استفاده کنند. به زندانیان هم گفته شد که در خانه بمانند و منتظر تماس آنها باشند. بعد پلیس ها را به در خانه آنها فرستادند تا آنها را به جرم حمل اسلحه دستگیر کنند. پلیس ها هنگام دستگیری حقوقشان را به آنها متذکر شدند. در اداره پلیس از آنها انگشت نگاری شد و بعد با ماشین حمل زندانی به (آزمایشگاه زندان) منتقل شدند. زندانیان باید در طول دوره آزمایش، 24 ساعته در سلول باقی می‌ماندند. اما زندانبانان باید در تیم‌های سه نفره در شیفت‌های 8 ساعته کار می‌کردند. پس از پایان شیفت کاری، زندانبانان اجازه داشتند تا شیفت بعدی به خانه‌هایشان بروند.

نتیجه: بعد از گذشت 6 روز خشونت آنچنان بالا گرفت که کنترل داوطلبان از دست خارج شد و دکتر زیمباردو آزمایش را نیمه کاره پایان داد.

چرا؟ چونکه احساس قدرت، زندانبانها را به سوی سو استفاده های غیر انسانی و رفتار پورنو گرافیک سوق داد. آنها در طی این آزمایش (فقط 6 روزه)، با رفتار کاملا سادیستی شان، انسان بودن زندانی ها را انکار کردند.

رفتارها را نگاه کنید:

- زندانبان ها حتی رفتن به دستشویی را هم موکول به اجازه کرده بودند و به هیچ کس اجازه نمی دادند که به دستشویی برود. بعد زندانی ها را به دستشویی بردند و آنها را مجبور کردند که با دستهای خالی توالت ها را تمیز کنند! بعضی را مجبور کردند بدون لباس روی زمین سفت بخوابند! آنها زندانیان را مجبور می کردند ساعتها شنا بروند و یا برایشان آواز بخوانند. زندانیان را برهنه می کردند و به تحقیرشان می پرداختند. بعد برای شکنجه، غذای آنها را به حداقل رساندند.

- زندانی ها، یک لباس کرباسی، بدون زیرپوش و دمپایی پلاستیکی داشتند. اما زندانبان ها یونیفرم های تمیز و اتو کشیده به تن داشتند، به نگهبان ها باتوم های چوبی و همچنین عینک های آفتابی (که با زندانی ها چشم در چشم نشوند) نیز دادند.
- زندانیان، به جای اسم با شماره آنها را صدا می زدند. یک زنجیر هم به دور پای آنها بسته بودند تا مدام به آنها یاد آوری کنند که زندانی هستند، نه موجودات آزمایشی.

- شب ها وقتی گمان می شد دوربین ها خاموش است و گروه آزمایش کننده دانشگاه را ترک کرده اند (دوربین های مدار بسته، مستقیما رفتار آنها را برای گروه آزمایش کننده پخش می کرد.)، رفتارهای سادیستی زندانبان ها به اوج می رسید (در پایان، کار به شکنجه های جسمی و جنسی هم کشیده شد!). گروه آزمایش با دیدن صحنه های خشونت در نیمه شب به راستی شوکه شدند. بسیاری از شرکت کننده ها تا مدت ها از فشار روانی رنج می بردند.

- زندانبان ها بر عکس زندانی ها می توانستند در ساعات خاصی به مرخصی و خانه بروند اما آنها آنقدر از این قدرت سادیستی خوششان آمده بود که در ساعت های اضافه کاری هم آنجا می ماندند بدون اینکه توقع افزایش حقوق داشته باشند.

- رفتار زندانبان ها در روز دوم آنقدر بد شد که شورشی در زندان آغاز شد. نگهبانان با مهارت (و البته با خشونت) شورش را مهار کردند. بعد زندانیان را به دو گروه تقسیم کردند. بعضی ها را در سلول خوب اسکان دادند و بقیه را در سلول های بد. به این ترتیب آنها در بین زندانیان این تصور را به وجود آوردند که بین آنها خبر چین وجود دارد. این شیوه به قدری موثر بود که دیگر شورش کلانی در زندان صورت نگرفت.
- در طول مدت این آزمایش (خوشبختانه نیمه کاره)، یکی از زندانی ها خودزنی کرد. یکی از شدت ترس لال شده بود (البته جهت خلاص شدن از آزمایش). یک زندانی (معروف به شماره 416)، آنقدر از رفتار زندانبان ها آزرده بود که دست به اعتصاب غذا زد. او را به سلول انفرادی انداختند. بعد زندانبان ها به زندانیان گفتند اگر می خواهند زندانی شماره 416 از انفرادی آزاد شود باید همه پتوهای خود را تحویل دهند. زندانیان ترجیح دادند همه پتوهای خودشان را داشته باشند و زندانی شماره 416 تا صبح از سرما بلرزد. زیمباردو از این رفتار آنقدر شوکه شده بود که شخصا (بعنوان رییس زندان) وارد عمل شد و به زندانبانها گفتند زندانی انفرادی را آزاد کنند.
- روز چهارم خبر رسید که زندانی ها نقشه فرار دارند. زندانبانها تصمیم گرفتند که زندانیان را به یک زندان متروک که دیگر پلیس از آن استفاده نمی کرد، منتقل کنند. خوشبختانه پلیس به آنها اجازه استفاده نداد (البته به خاطر مسائل بیمه). و این عصبانیت زندانبان ها را بر انگیخت. در روزهای بعد سختگیری به اوج خود رسید.

- زیمباردو، آزمایش را در روز ششم تمام شده اعلام کرد. تقریبا تمام زندانبان ها از پایان زود هنگام آزمایش ناراحت بودند.
- زیمباردو نوارهای زندان را برای پنجاه نفر از دوستانش نمايش داد. تنها يك نفر از آنان (يك زن) گفت كه اين آزمايش غير اخلاقي بوده است. ٤٩ نفر ديگر يا خنديدند و يا آرزو داشتند كاش جاي زندانبانها بودند.
- اریش فروم (روانکاو و فیلسوف اجتماعی)، نقد تندی بر آزمایش زندان استنفورد نوشت. او گفت نتیجه زیمباردو از این آزمایش بسیار ساده انگارانه بوده است و نتایج حاصل از این زندان آزمایشگاهی را نمی توان به جامعه واقعی تعمیم داد.

این آزمایش (به پيروي از آزمايش ميلگرام) به آدم ها فهماند خیلی هم به مهربانی هم امید نبندند. شهروندان بی آزارند چون دست و پایشان بسته است. کافی است کمی به آنها مجال بدهی تا موجود وحشی درون خود را آشکار کنند. آدمها وقتی اجازه بیابند هر کاری را که بخواهند انجام می دهند. در واقع موقیعت است که رفتار آدمها را شکل می دهد و نه باورهای شخصی آنها.

چهارشنبه ۱۳ آوریل ۲۰۱۱

نظریه شش درجه جدایی

 

Untitled3

در این کره خاکی، هر فرد انسانی با تعداد ديگري از انسان‌ها دارای تراكنش اجتماعي است. اما جهت ارتباط مابین دو انسان، به طور متوسط چند انسان دیگر واسطه می گردند؟
طبق نظریه شش درجه جدایی (Six Degrees of Separation)، برای هر دو انسان ساکن بر روی کره زمین، حداکثر یک رابطه درجه شش وجود دارد! یعنی حداکثر توسط پنج واسطه به یکدیگر متصل می گردند.
در سال 1929 یک نويسنده مجارستاني به نام Frigyes Karinthy در يكي از داستان‌هاي كوتاه خود به نام زنجير (Chain)  ، به بررسي پديده افزايش ارتباط ميان انسان‌ها با افزايش فناوري و پيشرفت بشر ‌پرداخت.
«درست است که ما آدم ها از نظر فیزیکی با هم فاصله زیادی داریم، اما شبکه های انسانی این فاصله ها را از میان برخواهد داشت. دو نفر در دو گوشه متفاوت از جهان حداکثر از طریق 6 نفر به هم مرتبطند.»
ایده Karinthy  براساس نظریه گراف بود. بدین صورت که اگر افراد و ارتباط‌ها را مانند يك گراف فرض كنيم با پيشرفت فناوري به چگالي اين گراف افزوده مي‌شود. اين تئوري را (بعدها) «شش درجه جدايي» (Six Degrees of Separation) ناميدند.
استنلي ميلگرام در دهه 70 میلادی، سوالی را مطرح نمود که به «سوال دنیای کوچک» معروف شد: « متوسط تعداد افراد در رابطه ميان دو نفر در جامعه چند نفر است؟»
دكتر ميلگرام، براي به دست آوردن جواب آزمايشي را ترتيب داد که به آزمايش «دنياي كوچك» معروف گشت. خلاصه سناریو این آزمایش بدین شکل بود: «توزیع تصادفی نامه به افراد در یک شهر و درخواست ارسال آن نامه ها به یک فرد مشخص در یک شهر دیگر.»
در تئوری «دنیای کوچک» دکتر میلگرام، مسيري كه هر نامه طي كرده بود به طور متوسط داراي طول 5/5 بود يا به بيان ديگر فقط پنج نفر بين هر دو نفر قرار داشتند.

Six Degrees نام یک برنامه در فیس‌بوک است که توسط «کارل بونیان» تهیه گردیده که تا به حال بیش از ۱۱ میلیون کاربر آن را نصب کرده‌اند. به وسیله این نرم افزار، هر کاربر می‌تواند فاصله خود را از هر کاربر دلخواه دیگر پیدا کند. تا به امروز محاسبات این برنامه برای متوسط درجه جدایی، 6.38 و حداکثر درجه جدایی ۱۴ بوده است.
Six Degrees of Separation همچنین نام نمایشنامه ای است نوشته John Guare ، که در سال 1990 به اجرا در آمد و در سال 1993 از روی همین نمایشنامه  فیلمی نیز تهیه شد

خودکشی، صادق هدایت و دیگران!

Sadegh-Hedayat-0

صادق هدایت (19/01/1330-28/11/1281)

 

«صادق هدایت؟ خودکشی کرد. آخه دیوونه بود.»

 

از این دست جملات را تقریباً همه ما شنیده ایم. اما وسعت و عمق تاثیر خالق بوف کور بر جریان ادبی و روشنفکری بعد از خودش به حدی بوده و خواهد بود که نمی توان آن را پنهان کرد و یا از کنارش رد شد و نادیده اش گرفت. هرچند که سالیان سال کوشش شد تا او را نادیده بگیرند، حذفش کنند، تحریفش کنند و بدتر از همه، ازش بد دفاع کنند.

 

اما مشکل بزرگ این است که همه سعی می کنند هدایت را با خودکشی اش تعریف کنند. خودکشی وی جزئی جدایی ناپذیر از شخصیت وی گشته است.

 

خب ببینیم آیا برای دیگر نویسندگانی که خودکشی کرده اند نیز همین بحث صادق است یا خیر؟

 

ارنست همینگوی (پیرمرد و دریا) - ویرجینیا وولف (به سوی فانوس دریایی) – رومن گاری (خداحافظ گاری کوپر) - ریونوسوکه آکوتاگاوا (راشومون) - ریچارد براتیگان (صید قزل آلا در آمریکا) - یرزی کازینسکی (پرواز را به خاطر بسپار) - یوکیو میشیما (آوای امواج) - رینالدو آرناس (حمله) - سیلویا پلات (حباب شیشه) – کورت توخولسکی (بعضی ها هیچوقت نمی فهمند) – اشتفان تسوایک (شطرنج باز)– ولادیمیر مایاکوفسکی (ابر شلوارپوش) – آرتور کوستلر (ظلمت در نیمروز) –ژیل دلوز (ضد ادیپ) – والتر بنیامین (زبان و تاریخ) – عباس نعلبندیان (ص.ص.م) – غزاله علیزاده (خانه ادریسیها) – حسن هنرمندی (ترجمه مائده های زمینی) – استیگ داگرمان (کشتن بچه) – هانتر تامپسون (سفری وحشیانه به قلب رویایی آمریکایی) - ایوانا برلیک مازورانیک (ماجراهای شگفت انگیز هلاپیچ، شاگرد کفاش).

 

(جواب بر عهده خودتان!)

سه‌شنبه ۱۲ آوریل ۲۰۱۱

آزمایش میلگرام

milgramexperiment

هدف از ارائه این مطلب (هرچند تکراری اما بسیار مهم) اینست که نشان دهد: «انسان ها در موقعیت های مختلف وجودی مختلف پیدا می کنند.»

دکتر استنلی میلگرام برای اولین بار در دهه 60 میلادی یک آزمایش روانشناختی انجام داد که به آزمایش میلگرام (Milgram experiment) معروف گشت. هدف از اجرا، «آزمایشی برای سنجش میزان اطاعت اشخاص از اتوریته در انجام کارهایی‌ مغایر با وجدان شخصی افراد بود

کل جریان آزمایش نمایشی بیش نبود، اما نتایج حاصل از آن تکان دهنده شد. در این آزمایش (نمایش) سه نفر شرکت می کردند:

مسئول پروژه (رئیس و دستور دهنده/خودی)، معلم (مجری دستور و شکنجه گر/غیرخودی) و شاگرد (شکنجه شونده/خودی).

به کسانی که داوطلب آزمایش بودند، گفته می‌شد که هدف از آزمایش، «اندازه گیری میزان تاثیر تنبیه بر یادگیری» است.

در ابتدا معلم، یک رشته سوال را به همراه پاسخ‌های آن برای شاگرد می‌خواند، سپس شاگرد روی یک صندلی الکتریکی و معلم پشت دستگاهی که می‌تواند به صندلی الکتریکی برق برساند قرار می گیرند. حال سوالات مجدداً پرسیده می شود و در حضور مسئول پروژه، اولین خطای شاگرد با تنبیهی به اندازه 15 ولت شروع می‌شود و تا 450 ولت و به تدریج بالا می‌رود. شاگرد (که هنرپیشه‌ ای حرفه ای است)، به گونه ای عمل می کند (فریاد، جیغ و التماس) تا نشان دهد که این آزمایش برایش مانند شکنجه است و دیگر نمی‌تواند آن را تحمل کند.

ولی «معلم» چه می‌کند؟ یعنی کسی که در نقش شکنجه‌گر عمل می‌کند؟ آزمایشات نشان دادند که «معلم‌ها» یعنی «آدم‌های معمولی» که از هر نوع قشر اجتماعی بودند، تا حد مرگِ «شاگرد» یعنی شکنجه شونده، هم پیش رفتند.

هرگاه «معلم» دچار تردید می‌شد و یا دیگر نمی‌توانست «دردها و فریادهای شکنجه‌شونده » را تحمل کند، از مسئول پروژه می‌پرسید: «اگر اتفاقی برایش بیفتد چه می‌شود؟»، که مسئول (اتوریته) پاسخ می‌داد: «لطفاً ادامه بدهید، مسئولیتش به عهده‌ی من است!»

آزمایش های میلگرام واقعاً بی رحمانه بود، اما بی رحمی انسان ها را هم بر ملا می کرد (60% داوطلبین در آزمایشِ میلگرام حاضر شدند به «شاگرد» شوک ۴۵۰ ولتی وارد کنند!). او با این آزمایش ساده نشان می‌داد، انسانها بیشتر از آنکه به حال زیر دستان خود دل بسوزانند، نگران اطاعت از دستورات ما فوق هستند. آدم ها بیشتر از آنکه به وجدان خود فکر کنند، تحت تاثیر موقعیتی قرار می گیرند که در آن قرار گرفته اند. وی در این آزمایش ها نشان داد که انسانها در چنین مواقعی به راحتی اراده‌ی خود را مطلقاً در اختیار اتوریته می‌گذارند.

دکتر میلگرام در مقاله ای با عنوان (خطرات سرسپاری) نوشت. «من در آزمایش های خود نشان دادم که که یک انسان عادی حاضر است صرفاً به خاطر دستور یک دانشمند (محقق) معمولی، انسان دیگری را تا حد مرگ عذاب دهد. جیغ های مرد شکنجه شونده هیچ تاثیری بر وجدان او ندارد. انسان ها دوست دارند وقتی دستوری به آنها داده می شود تا آخر آن را عملی کنند. ما تحت تاثیر دستور ما فوق، دست به کارهای می زنیم که با اعتقاداتمان تضاد کامل دارد.»

 

کتاب: «اطاعت از اتوریته، یک دیدگاه تجربی»، استانلی میلگرام، مهران پاینده، عباس خداقلی، اختران.

اتوریته: به معنی اجبار بنیادین و «بیشتر از توصیه و کمتر از دستور؛ توصیه‌ای که نمی‌توان بدون خطر آن را نادیده انگاشت.» می باشد. از نظر مفهوم، در اتوریته ما شاهد «اجبار از طریق زور» و «اقناع به کمک استدلال» هستیم.

پنجشنبه ۱۰ مارس ۲۰۱۱

عکاس ذن

Jane_English_Zen Jane English

خانم جین انگلیش یکی از عکاسان برجسته در عکاسی ذن می باشد. عکسهای زیبای او را می توانید در کتاب «دائو د جینگ – لائو دزو – برگردان: هرمز ریاحی – بهزاد برکت – نشر نو» مشاهده فرمائید.

این عکس از سایت http://www.flickr.com/photos/radha121/galleries/72157623317967889/ برداشته شده است.